تردیدهای امروزی!!
آقای خاتمی رسما کاندید شد!!
با انتشار این خبر دوباره تبی که میخواستم به سراغم نیاید،آمد.در یکی از تحلیلها اینطور میگفتند:
" مردم ایران بت می سازند و انتظار معجزه دارند و به آقایان خمینی و خاتمی و احمدی نژاد اشاره کردند"
این نامه ای بود که وقتی این تحلیل را شنیدم برای تحلیلگرانش فرستادم:
اعتقاد من هم این است که به خصوص در فرهنگ ما ایرانی ها بت سازی و بت پرستی به طرز وحشتناکی وجود دارد.همان گونه که در عقاید مذهبی مردم هم کاملاً دیده می شود.همچنین کورکورانه به دنبال جریانی که ایجاد شده حرکت کردن.
اما من می خواهم به عنوان کسی که در سال 76 در دورۀ دانشجویی برای آقای خاتمی تبلیغ می کردم و به ایشان رأی دادم، نظرم را بگویم.
من که در ایران زندگی می کنم می دانم که تغییر ناگهانی امکان پذیر نیست و رسیدن به دموکراسی یک شبه امکان ندارد.به عقاید دایی جان ناپلئونی هم پایبند نیستم که دخالت غرب را صد در صد بدانم.مگر با حملۀ نظامی که فکر نمی کنم به نفع ما مردم داخل ایران باشد.ما دیگر از جنگ و بمباران و خونریزی و کشتار بیزاریم.
تنها یک راه می ماند:تغییر تدریجی.اگر دورۀ اصلاحات ادامه پیدا می کرد شاید ،نه به این زودی ها ،در سالهای آینده تغییرات آنقدر زیاد می شد که حتی به رأی گیری مجدد مردم برسد.یعنی همان دموکراسی که 100 سال برایش تلاش کردیم و به دست نیاوردیم.البته به ما نمی رسید .فرزندانمان یا نسل بعدشان شاید به این رویای دست نیافتنی دست پیدا می کردند.کاری که پدر و مادرانمان نتوانستند برای ما انجام دهند ما میخواستیم برای آن ها انجام دهیم.بهترین سالهای جوانیمان در این خفقان گذشت.نمی خواستیم برای آنها هم این گونه باشد.اما با آمدن احمدی نژاد همه چیز دوباره مثل قبل شد.دوباره صد ها کتاب منتشر نشده در انتشارات ها در انتظار مجوزند.ودوباره ها و دوباره های دیگر.........
و این افکار تنها شور 20سالگیم بود چرا که یأس 31 سالگیم وصف نا شدنی ست.
اکنون فکر می کنم ما هیچ وقت به آزادی و دموکراسی نمی رسیم،چون در فرهنگمان نیست.فرهنگ ما فرهنگ دیکتاتوریست.اگر در ایران زندگی می کنید ،می بینید که همه خودشان یک پا دیکتاتورند.حاضر نیستند برای خانواده شان آزادی قائل شوند.چون پدرانشان هم به آنها زور می گفتند و الی آخر.
فکر می کنم این شعر شاملو مصداقی باشد برای همۀ ماهایی که بیهوده برای آزادی تلاش می کردیم:
"کاش ای کاش آب بودم گر توانستمی آن باشم که دلخواه من است.
آه کاش هنوز به بی خبری قطره ئی بودم پاک از نم باری به کوهپایه ای
نه در این اقیانوس ِ کشاکش ِ بیداد سرگشته موج بی مایه ای "
اکنون دیگر برای هیچ کس تبلیغ نمی کنم.به هیچ کس رأی نمی دهم و اگر آنقدر خودخواه بودم که فرزندی به این دنیای پر از دروغ و تزویر و کژیها بیاورم،به او یاد خواهم داد که آنقدر از زیبایی هایی که هنوز مانده است لذت ببرد تا زشتی ها را نبیند.آزادی نیست، اما میتوان در کنج خانه نشست و قطعه ای از موتزارت یا باخ (هر قطعه دلخواه دیگر)گوش داد و لذت برد. گرچه دنیای سخن و آدینه و هفت و .... نیستند،اما میتوان از هست ها لذت برد .هنوز می توان از سینما،از کتاب،از موسیقی لذت برد.البته امیدوارم این سیر نزولی چند سال آینده به طالبان کشیده نشود که در آنصورت گینۀ بیسائو را به ایران ترجیح خواهم داد.
حالا دوباره خاتمی و دو باره وسوسه تغییر تدریجی و رها شدن از خفقان .آیا امکان پذیر است؟؟تردیدی دیگر اضافه شد.