گرگهاي آزاده

 

هميشه به خاكستري بودن آدمها معتقد بودم.اينكه سياه و سپيد وجود ندارد و اشتباه كردن اجتناب ناپذير است.

هميشه آن دسته از فيلمها و سريالها كه درش ديو سياه و فرشته ي  نيك صفت وجود داشت ، برايم جذابيتي نداشت.

تلاش كردم تا به آن نقطه كه بتوانم با آدمهايي با اعتقادات و باورهاي مختلف ارتباط برقرار كنم ، برسم. با صحبت كردن با آدمهاي مرتجع در كلوبهاي يك سايت *كه اتفاقا دوستهاي خيلي خوبي هم در اين سايت دارم، تمرين مي كردم كه به آن نقطه برسم.

اما اتفاقات اخير ،خط بطلاني بر ايده هايم كشيد.

اكنون نه تنها همكلامي با چنين آدمهايي برايم دشوار است بلكه ديدنشان نيز  هم.با آدمهايي كه پشتيبان ظلم و قساوتند.اهل دروغ و تزويرند.

در زمان دانشجويي به خصوص در دوره ارشد كه بيشتر متولدين 61 به بعد بودند، از دروغها و تقلبهاي زياد دانشجويان مي رنجيدم. اما باورم اين بود كه آدمهاي اينچنيني تربيت نادرستي داشتند و مشكل از نقص فرهنگ ماست كه به گونه اي در آن ارزش و ضد ارش  جابجا شده اند. شايد بيشتر آدمهاي اينچنيني  تصورشان به جاي پايمال كردن حق ديگران ، اين است كه آدمهاي زرنگي هستند و آدمهاي ديگر كه اهل اين كارها نيستند ساده و شايد ابلهند..اينطور تربيت شده اند كه بايد هر طور شده پيشرفت كني:دروغ بگو .تقلب كن......

 در متن"خود سانسوري " اشاره كردم كه ما با اينها بزرگ شديم.در جوامع سركوبگر دروغ و تزوير را از كودكي مي آموزيم.

اما اگر بخواهيم كارهاي نادرست را از نظر كميت و كيفيت آسيبي كه به ديگران ميزنند بررسي كنيم،فاجعه ي انساني كه هم اكنون رخ مي دهد ،در قله قرار مي گيرد.چه از نظر تعداد انسانهايي كه آسيب مي بينند و چه از نظر ميزان اين آسيب ها.

اكنون ديگر نمي توانم پايبند ايده هاي سابقم باشم و كساني را كه از چنين آسيبهايي حمايت مي كنند را در كنار خود بپذيرم.

وقتي كلمه اي را در گوگل سرچ مي كنم گاهي به وبلاگهاي چنين آدمهايي بر مي خورم كه گاهي از همان جمله ي اول برميگردم به صفحه ي گوگل اما برخي را كه تعداد نظراتشان زياد است سرسري مي خوانم و از نوشته هايشان دچار تهوع مي شوم. همه مثل همند:بي شرم،دروغگو،تهمت زن،و حرفهايشان بدون مدرك و دليل منطقي.نكته ي عجيب ديد جنسي اين آدمها به همه مسائل دنياست ،به آزادي،هنر..... و مضحك است كه ذره اي هم خلاقيت ندارند ، در مورد يك مطلب همه مثل اخبار بيست و سي حرف ميزنند درست مثل آن جمله اي كه در فيلم زد همه تكرار مي كردند(به گمانم آن جمله تيز و برنده مثل يك ببر بود).مثل آن كلمه ي "وٌ آ" كه در اعترافات دستگيرشدگان در تلوزيون به چشم مي خورد.همه  مي گفتند " وٌ آ " از وي- اٌ – اي و صداي آمريكا خبري نبود.كاملاً ديكته شده!

اينها دو دسته اند يا آنقدر كم هوش كه از تجزيه و تحليل آنچه دوروبرشان مي گذرد عاجزند و يا منافعشان در حمايت از اين فجايع است كه دسته ي دوم  يقيناً آدمهاي وقيحي هستند .

سالها پيش شعري خواندم از زنده ياد مهدي اخوان ثالث با نام "سگها و گرگها" كه نوع ديدگاهش به اين دو حيوان كه كاملا عكس نگرش سنتيش بود و پيامي كه در پس آن داشت برايم جالب بود.چند روز پيش هنگامي كه مردم خواستار حقوق قانوني خود را آشوبگر مي خواندند ، به ياد اين شعر افتادم.

 

سگها و گرگها**

1

هوا سرد است و برف آهسته بارد
 ز ابری ساکت و خاکستری رنگ
 زمین را بارش مثقال ، مثقال
فرستد پوشش فرسنگ ، فرسنگ

سرود کلبه ی بی روزن شب
 سرود برف و باران است امشب
 ولی از زوزه های باد پیداست
 که شب مهمان توفان است امشب 
 

دوان بر پرده های برفها ، باد
 روان بر بالهای باد ، باران
 درون کلبه ی بی روزن شب
 شب توفانی سرد زمستان 
 

آواز سگها :

-"زمین سرد است و برف آلوده و تر
 هواتاریک و توفان خشمناک است
 کشد - مانند گرگان - باد ، زوزه
ولی ما نیکبختان را چه باک است ؟"
 

-"کنار مطبخ ارباب ، آنجا
 بر آن خاک اره های نرم خفتن
 چه لذت بخش و مطبوع است ، و آنگاه
عزیزم گفتم و جانم شنفتن "

-"وز آن ته مانده های سفره خوردن "
-"و گر آن هم نباشد استخوانی "
 -"چه عمر راحتی دنیای خوبی 
 چه ارباب عزیز و مهربانی! "

-"ولی شلاق ! این دیگر بلایی ست"
-"بلی ، اما تحمل کرد باید 
 درست است اینکه الحق دردناک است
ولی ارباب آخر رحمش آید

گذارد چون فروکش کرد خشمش
 که سر بر کفش و بر پایش گذاریم
شمارد زخمهایمان را و ما این
محبت را غنیمت می شماریم ..."


2
خروشد باد و بارد همچنان برف
ز سقف کلبه ی بی روزن شب
شب توفانی سرد زمستان
زمستان سیاه مرگ مرکب

آواز گرگها :

زمین سرد است و برف آلوده و تر
 هوا تاریک و توفان خشمگین است
کشد - مانند سگها - باد ، زوزه
زمین و آسمان با ما به کین است

-"شب و کولاک رعب انگیز و وحشی
شب و صحرای وحشتناک و سرما
بلای نیستی ، سرمای پر سوز
 حکومت می کند بر دشت و بر ما "

-"نه ما را گوشه ی گرم کنامی
 شکاف کوهساری سر پناهی "
 -"نه حتی جنگلی کوچک ، که بتوان
در آن آسود بی تشویش گاهی "
 

-"دو دشمن در کمین ماست ، دایم
دو دشمن می دهد ما را شکنجه
برون : سرما درون : این آتش جوع
که بر ارکان ما افکنده پنجه"

-"و ... اینک ... سومین دشمن ... که ناگاه
برون جست از کمین و حمله ور گشت
سلاح آتشین ... بی رحم ... بی رحم
...نه پای رفتن و نی جای برگشت... "

-"بنوش ای برف ! گلگون شو ، برافروز
 که این خون ، خون ما بی خانمانهاست
که این خون ، خون گرگان گرسنه ست
که این خون ، خون فرزندان صحراست "

-"درین سرما ، گرسنه ، زخم خورده ،
دویم آسیمه سر بر برف چون باد
 ولیکن عزت آزادگی را
نگهبانیم ، آزادیم ، آزاد. "

تهران-آذر ماه 1330

 

پي نوشت: چه زيباست جزء گرگهاي آزاده بودن


*نيني سايت

**مهدي اخوان ثالث

 

چند ميليون........؟

 

سياسي بودن به چه معناست؟چه حرفهايي سياسي است و چه حرفهايي نيست؟

يادم مي آيد ، زماني كه دانشجو بودم دردانشكده يك جامعه ي فرهنگي تشكيل داده بوديم و نشريه اي چاپ مي كرديم كه معمولا چند صفحه به متنها و شعرهاي خودمان اختصاص داشت.

 شبي روي بالكن اتاقمان كه در طبقه ي 4 يكي از ساختمانهاي خوابگاه اميرآبادقرار داشت، روي يك صندلي نشسته بودم و فيزيك 2 مي خواندم.در دور دست برج آزادي پيدا بود .در شب چراغاني تهران از آن دور خودنمايي مي كرد و بسيار زيبا بود.براي رفتن به شمال هميشه آخرين نشان تهران كه در ديدرس بود ، برج آزادي بود.

در آن لحظه براي شهر و خانواده ام دلتنگ بودم و همانطور كه به برج آزادي در دور دست خيره شده بودم ، اين جملات را پشت كتاب جلد 3 هاليدي نوشتم:

در آن دور دست ايستاده بود

                           سپيد و استوار

و ياد آور خاطره اي شيرين

                 براي رفتن    براي رها شدن

در آن دوردست

                          سپيد و استوار ايستاده بود

و اميدي تازه بود

                  براي رفتن        براي رها شدن        براي آزادي

و چه باشكوه و دل انگيز بود

                                  در آن لحظه

                                                     برج آزادي

 

فرداي آن شب كه در دانشكده بودم،مسئول نشريه گفت كه يك صفحه از صفحه هاي مربوط به متنهاي خودمان خاليست.

از آنجائيكه هيچوقت نوشته هاي خودم را از بر نبودم ، چون بعد از نوشتن ديگر نمي خواندمشان ، ياد نوشته ي ديشب افتادم كه روي كتاب هاليدي مانده بود و براي سرعت بخشيدن به كار ، نوشته را به او دادم.

بعد از اينكه نشريه منتشر شد ، عده اي مي آمدند و از من مي پرسيدند كه منظورت از برج آزادي چيست؟

مي گفتم:" برج آزادي خودمان در ميدان آزادي تهران." باور نمي كردند.

عده اي مي گفتند چه تركيب واژه اي خوبي : برج آزادي‌ ، آزادي مانند يك برج بلند و رفيع است!

مي گفتم نه! اين تركيب نيست.خود برج آزادي است.برج آزادي در ميدان آزادي!غرب تهران.

اما هيچكس به ذهنش خطور نمي كرد كه اين چند جمله از روي دلتنگي براي رفتن به شمال نوشته شده.رفتن به خانه ي پدري.

و همه برچسب سياسي به آن مي زدند.

 

چند روز پيش فيلم Z را مي ديدم.برايم جالب بود كه تمام وقايع اين فيلم قديمي چقدر شبيه وقايع دور و بر خودمان است.

از جمله استفاده از لمپنها يي كه عضو يك گروه وابسته به كليساي كاتوليك بودند و البته اغلبشان بي سواد بودند و ماموريتشان برهم زدن ميتينگهاي روشنفكران و كتك زدن فعالان سياسي بود و جالب اينكه پليس فقط نظاره گر بود و منعشان نمي كرد.

برعكس جلوه دادن وقايع در روزنامه ها بوسيله ي اعمال نفوذ در آن.

و حتي تصادف جلوه دادن مرگ دكتر زد (Z ) به جاي قتل كه شبيه وارونه جلوه دادن علت اصلي مرگ كشته شدگان اخير از جمله نداست.

رواني جلوه دادن شاهد ماجرا.

و قسمت جالب قضيه وجود جمله هاي دقيقا مشترك ميان آن لمپنها و دستور دهندگانشان بود.

و خيلي از وقايع ديگر......

و اما در آخر فيلم گوينده ليستي از ممنوعيتهاي بعد از ماجراهاي فيلم را عنوان مي كند كه برخي از آنها عبارت بودند از:

موهاي بلند ، خواندن كتابهاي سوفوكل و تولستوي و مارك توآين و....،آزادي مطبوعات ، جامعه شناسي ، خواندن آثار بكت و داستا يوفسكي ، گوش دادن به موزيك پاپ  و   خواندن رياضيات مدرن با حرف Z   كه در زبان يونان قديم به معناي : او زنده است!

 

و حالا اينجا :

فرياد الله اكبر آن هم در يك كشور مذهبي

بكار بردن رنگ سبز

روشن كردن شمع

نوشتن شعر در كلوبها

ردوبدل كردن اس ام اس

فعاليت در شبكه هاي اجتماعي اينترنت

و خيلي از كارهايي كه در حالت عادي ممكن است بسيار هم مثبت باشد.

پس فعاليت سياسي يعني :

وقتي جمع بزرگي براي همبستگي و هماهنگي كاري را انجام مي دهند ، حتي اگر آن كار كاملامذهبي باشد.

همينطور بالا رفتن سطح آگاهي به هر نحوي.

و با اين اوصاف چند ميليون فعال سياسي داريم !!

 


 از  Z نوشتم پس بد نيست يادي كنم از  ميكيس تئودوراكيس كه موسيقي زيباي اين فيلم و فيلم حكومت نظامي را ساخت.به خصوص قطعه ي پائولا از موسيقي حكومت نظامي كه شاهكار است.

 

 

ما بي شماريم

 

طنزهاي ابراهيم نبوي را هميشه دوست داشتم و گاهي از ته دل به جمله هاي طنازش مي خنديدم.

آقاي نبوي چند وقتي ست كه جدي مي نويسد و اينبار مي گرياند!

در هر دو كار استاد است : خنداندن و گرياندن !

چارلي چاپلين مي گفت : " آنكس كه مي گريد يك درد دارد و آنكس كه مي خندد هزار درد "

و به آن اين جمله ي زيبا اضافه شد :" آنكس كه مي خنداند تجسم مطلق درد است "*

مي توان جمله اي را بر اين جملات اضافه كرد : آنكس كه عميقا مي گرياند ، درد را تا استخوانش احساس كرده است.

يكي از نوشته هاي اخير آقاي نبوي را كه با جمله هايش گريستم اينجا مي گذارم:

 

پیروزی بزرگ سبزها**

 

ما بی شماریم، این همان رازی بود که وقتی گفتیمش حتی خودمان هم باور نمی کردیم. حتی نمی توانستیم تصور کنیم که این " ما" تا کجا بزرگ و تا کجا بی پایان است. امروز بعد از چند ماه، این " ما" چنان تنومند و بلند قامت و استوار شده است که حالا دیگر خبر اول جهان است. ما بر تصویر کریهی که احمدی نژاد از ایران و ایرانیان ساخته بود، پیروز شدیم. امروز همه جهان باور کرده است که احمدی نژاد هیچ ربطی به ایران ندارد، که " ما" چنان کردیم که جهان امروز می داند مردم ایران با شجاعت و دلیری رای به احمدی نژاد نداده و با تمام وجودش پای انتخاب خود ایستاده است. امروز تمام جهان تصویر مقاومت تهران است در مقابل دیکتاتوری و استبداد. داستان شهامت و درایت و صلح خواهی یک ملت. ما پیروز شدیم.

 

ما پیروز شدیم، چون توانستیم چهره ایران را از ایران احمدی نژاد به ایران مردمی مصمم برای احقاق حقوق مدنی خود تبدیل کنیم. امروز چهره ایران در جهان دیگر چهره مرد دروغگوی تندرویی نیست که جنگ می خواهد، بلکه چهره زیبای پسران و دخترانی هستند که آزادی می خواهند و می خواهند خواسته شان را به متقلبان و دروغگویان تحمیل کنند.

 

ما پیروز شدیم، چون توانستیم یک انتخابات را به یک جنبش تبدیل کنیم، رنگ زیبای سبز را به نماد انتخاباتی تبدیل کنیم و شب های شاد خرداد 88 را به مردم ایران هدیه کنیم. مردم در آن شب ها خیابان هایی را که سالها بود از دست داده بودند، دوباره به دست آوردند، در آن خیابانها زنجیر سبزی بستند، خیابان را از سیاهی به سبزی بدل کردند، آواز خواندند و طنز را به خیابان بردند. مردمی که عادت کرده بودند در خیابان جدی و اخمو باشند، شهر به شهر خندیدند. ما جنبش سبز را ساختیم و این جنبش حالا دیگر به زور تانک و هلیکوپتر هم به خانه نمی رود.

 

ما پیروز شدیم، چون توانستیم در انتخاباتی پرشکوه حاضر شویم و به لایق ترین کسی که در میان نامزدها بود رای بدهیم. ما لکنت و تردید و دودلی موسوی را از او گرفتیم و به او نشان دادیم که اگر از حقوق مردم دفاع کند ما هم از او حمایت می کنیم. ما به او شجاعت بخشیدیم و از او اعتماد گرفتیم. ما در انتخابات پیروز شدیم. شدت این پیروزی چنان بود که آنان مجبور شدند با تقلبی آشکار، قطع کلیه ارتباطات، با کودتای نظامی خودشان را پیروز نشان دهند. اما ما با قدرت و به دور از خشونت همانطور که گفته بودیم بر سر حرف مان ماندیم.

 

ما پیروز شدیم، چرا که توانستیم یک رهبر یکدل و یکرنگ را به رهبران اصلاح طلب دیگر اضافه کنیم و بحران رهبری را که در سالهای اخیر جنبش اصلاحات را دچار سردرگمی کرده بود، حل کنیم. یافتن موسوی و نشاندن او بر شانه های ملتی که در کنار اوست، پیروزی بزرگ ما بود.

 

ما پیروز شدیم، چون موفق شدیم برای نخستین بار پس از سالها مردمی همدل و همراه بسازیم، مردمی که با شهامتی بی نظیر و نظمی حیرت آور راهپیمایی چند میلیون نفری سکوت را در مقابل چشمان ایرانیان و جهانیان برگزار کردند. ما توانستیم در میان دهها هزار مامور ضد شورش بدون کوچکترین تندروی و خشونت طلبی خواست مان را بگوئیم و بر آن تاکید کنیم. ما برای همیشه پیروز شدیم، چون دیگر گفتن اینکه " مردم ایران شجاعت و پایداری ندارند" یک داستان قدیمی است. جنبش سبز شجاعت گمشده همه ماها را به ما بازگرداند. حنجره های گرفته ما بازشد و شب ها آسمان تهران و سراسر ایران طنین الله اکبر و مرگ بر دیکتاتور گرفت. طنینی که هر روز قوی تر می شود.

 

ما پیروز شدیم، چون تصمیم گرفتیم خودمان، رئیس جمهور منتخب مان و حکومت را وادار کنیم که از ما صرف نظر نکنند. ما مردم هستیم، مردمی که دموکراسی را به حکومت تحمیل کردند و می کنند. ما هزینه های این رفتار سیاسی را پرداختیم و می پردازیم.

 

ما پیروز شدیم، چون اگرچه بسیاری از عزیزترین و بیگناه ترین مردمان مان کشته شدند و به زندان رفتند، اما این ما نبودیم و نیستیم که خشونت را ایجاد کردیم. ما شیشه ای نشکستیم و خانه ای آتش نزدیم، ما بر سر بامی نجستیم و ما چماق به دست نگرفتیم. ما میلیونها تن بودیم، با دل های پر از میل به آزادی و دهان های بسته. تلاش آنان برای تبدیل مردمی خشمگین به شورشگرانی که می توان سرکوب شان کرد عقیم ماند. ما همچنان با هوشمندی و درایت راههای مبارزه غیرخشونت آمیز را پیدا می کنیم و تا آخر پیروز می شویم.

 

ما سبزها پیروزیم، چون توانستیم حتی رقبای انتخاباتی و مخالفان تحریم کننده را نیز به صف خود بکشانیم و تمام دوستانی که همدیگر را در مجادلات سیاسی و در فضای یاس آلود پیش از خرداد 88 گم کرده بودند، دوباره به هم پیوستند و در هر جایی که ایرانیان زندگی می کنند اتحاد و همدلی را ساختیم، این همدلی را هیچ کس نمی تواند از ما بگیرد.

 

ما سبزها پیروز شدیم، چون توانستیم حتی در دل کسانی که دشمنانه به ما نگاه می کردند این احساس را ایجاد کنیم که ما مردمانی صلح طلب هستیم که فقط حق مان را می خواهیم. ما نه انقلاب می خواهیم، نه خواهان دشمنی با کسی هستیم. حالا دیگر حتی کسانی که ده روز قبل به احمدی نژاد رای داده بودند، در کنار ما هستند و قدرت طلبان خشونت طلب جز مزدورانی که با گرفتن دستمزد روزانه مردم را کتک می زنند و می کشند هیچ کسی را ندارند.

 

ما سبزها جهان را تسخیر کردیم. ما در همه شبکه های تلویزیونی و روی جلد همه مجله ها و در همه پارلمانها و در همه شهرها حضور جدی داریم، ما پیروز شدیم، چون هرچه کردند و می کنند که از ما انقلابیونی شورشگر بسازند نمی توانند. ما مردمانی هوشمندیم که زیر سیطره مردمانی زورگو زندگی می کنیم، هوش و دانایی ما به ما راههای نجات را نشان می دهد، ما جنبش سبز را ادامه می دهیم، زورگویان را خسته می کنیم و شهر سبزمان را از آنان پس می گیریم، ما ایران را سبز و زیبا می خواهیم.

 

ایران سرزمین ماست، ما مردمی متحدیم، ما مردمانی بی شماریم، ما رهبرانی قابل اعتماد داریم، ما می دانیم چه می خواهیم و با وجود دشواری راه، می دانیم که فردا سبز ترین روز خداست.

 


*با سپاس از افق عزيز براي ياد آوريش

**ابراهيم نبوي (روز آنلاين)

 

نداهاي امروز ، فريادهاي فردا

 

هميشه براي نوشتن متنهايم مستقيم در word تايپ مي كردم و بعد در وبلاگ كپي مي كردم.

اما ديشب حال خوشي نداشتم و ترجيح دادم اول روي كاغذ بنويسم.هميشه وقتي اندوهگين هستيم نوستالوژي به سراغمان مي آيد.سراغ روشهاي قديمي مي رويم.دلمان هوس چاي و قند و حافظ  مي كند.

دنبال خودكار مي گشتم.رفتم سراغ همان كيفي كه روز جمعه 22 خرداد همراه خود داشتم.خودكار آبي را از داخلش برداشتم.همان خودكاري كه با آن رأيم را نوشتم چرا كه تاكيد شده بود به علت وجود خودكارهايي با جوهر پاك شونده ،با خودكار خودمان در برگه رأي بنويسيم.

خودكار آبي خودمان را برديم اما باز رأيمان پاك شد.وقتي بخواهند پاك كنند ، ديگر جوهر خودكار مهم نيست ، ميزان استبداد و دروغ است كه مهم است.

اما اكنون بعد از گذشت 10 روز ديگر رأي پاك شده مان كمرنگ شده است .اكنون جان و زندگي و عزت نفسمان برايشان به مراتب بي ارزش تر از رأيمان است.

ديشب در صفحه جعبه جادويي ، چشمان دختري كه لحظات آخر زندگي اش را سپري مي كرد به چشمانمان زل زده بود.نگاهش به گونه اي بود كه انگار باور ندارد به همين سادگي در حال وداع با زندگيش است.

مي دانيد از كه مي گويم.از آنكه تمام جهان چشمان ناباور و مظلومش را در آخرين لحظات زندگي نظاره گر شد.

نامش ندا بود.

چشمان ندا در هنگام مرگ در ذهن ميليونها نفر باقي مانده است.

ندا نه خشمگين بود و نه آنچنان غمگين.او ناباور بود ازمرگ خويش تنها براي حضورش براي خواستن كمترين حقش.

اما آدمهايي بودند آنقدر سنگدل كه پُرند از خرافات و ناداني ها و روان پريشي ها و ارتجاع كه زندگي دختر جواني كه خطري برايشان ندارد برايشان اينچنين بي ارزش است.

و اين سوال همچنان بي پاسخ مانده است : گناه ندا و نداها چيست؟

جز حق خواهي ،جز درخواست احترام به رأيش و نظرش ، جز اندكي آزادي خواستن ، جز نخواستن پذيرفتن نقش مترسك در صف هاي طويل روز 22 خرداد ؟

ٱيا براي اينها بايد مرد؟بايد غرقه در خون شد؟

 

صداي او تنها ندايي بود.ندايي از تمامي انسانهاي آزاده.ندايي كه پاسخش گلوله شد!

اما منتظر بمانيد.منتظر فرداهايي كه نداها به فرياد بدل گردند.فريادي براي رسيدن به آزادي .فريادي براي اعاده ي حقوق بشر!

اگر امروز ندا غرقه در خون شد ، فردا فريادها جوانه هاي آبياري شده از خونهاي امروزند.

كاش مي دانستيد كه عدالتتان قلبتان را كور كرده است.چرا كه تنها قلبهاي نابيناست كه نداها را در خون مي كشد.

و باز هم صداي زمين خونين را مي شنويم:

"آن افسونكار به تو مي آموزد كه عدالت از عشق والاتر است ، دريغا كه اگر عشق به كار مي بود ، هرگز ستمي در وجود نمي آمد تا به عدالتي نا به كارانه از آن دست نيازي پديد افتد .آن گاه چشمان تو را بربسته شمشيري در كف ات مي گذارد ، هم از آهني كه من به تو دادم تا تيغه ي گاو آهن كني!

اينك گورستاني كه آسمان از عدالت ساخته است!

دريغا ويران بي حاصلي كه منم!"*

 


*از شعر " پس آنگاه زمين...." از مجموعه " مدايح بي صله " از احمد شاملو