چند وقت پيش شعري از شاملو مي خواندم :
" نه!
هرگز شب را باور نكردم
چرا كه
در فراسوي دهليزش
به اميد ِدريچه اي
دل بسته بودم."
وضعيت كنوني ما طوريست كه اگر هم به اميد دريچه اي دل بسته باشم،دريچه ايست با قفل هزار كليد كه كليدهايش را در صندوقچه اي در اعماق زير زميني تاريك بايد يافت.زيرزمين تاريك ِ افكار ارتجاعي كه بيش از هزار سال در تارو پود فرهنگ ما رخنه كرده است.
آيا دريچه در دل شب تاريك با چنين قفلي باز شدنيست؟
به انتخابات سال 88 نزديك ميشويم.روزي صد بار از خودم ميپرسم چه بايد كرد؟آيا در اين نمايش مضحك نقش سياه لشكر را بازي كنم يا نه؟
ميتوانيم اميدوار باشيم به تغيير تدريجي؟تغيير تدريجي توسط كساني كه خود برنامه ي دقيقي حتي براي معرفي نامزدشان نداشتند!
برخي از روي منطق و تفكر حرف ميزنند ،سخنشان اين است كه جامعه نيازمند تغيير و حركت تدريجي و آرام به سمت دموكراسي است و برخي ديگر كه باز سخنشان قابل تامل است معتقد به اينند كه شركت كردن در اين نمايش ،برابر با قبول ديكتاتوريست و عده اي از جوانان هم پرشورند و احساساتي.روبان سبز به بازو ميبندند و لباس سبز بر تن ميكنند و گويي منتظر پيروزي فرشته نجاتشان هستند.فرشته نجاتي كه فقط در روياي جوانيست.
اما يكي از پرسشهايم اين است كه حتي اگر بخاطر تغيير تدريجي آن مهر كذايي را در شناسنامه هايمان بپذيريم ،چرا بدون تفكر؟تنها چند روزيست كه نامزدها مشخص شدند.همان روز ثبت نام آقاي موسوي گفت : "آمده ام تا كرامت انسان را پاس بدارم ،آمده ام تا از حق ملت براي اطلاع از امور كشور دفاع كنم و حامي گردش آزادانه و شفاف اطلاعات براي مردم اين ولي نعمتان دولت باشم ، آمده ام تا از آزادي انديشه و بيان پاسداري كنم و مدافع آزادي هاي مصرح در قانون اساسي باشم"
اين حرفها مانند حرفهاي آقاي خاتمي زيبا بود،اما با توجه به شرايط قانوني حال حاضر كشور كه همگي به آن واقفيم ،تا چه حد امكان پذير خواهد بود؟ شايد كمي از اين وعده ها قابل اجرا باشد .ما ايرانيها انگار تا ابد مجبور به پذيرفتن اندكي شرايط بهتر هستيم.پس به اميد اجراي كمي از آنها مي مانيم.
البته آزادي هاي مصرح در قانون اساسي هم خود جاي تامل دارد.
اما فيلم شب شنبه ي آقاي موسوي ساخته ي مجيد مجيدي بر دل ننشست.قرقره كردن آرمانهاي بيست سال پيش و سير كردن در همان زمان.گويي چرخ زمان براي نخست وزير پيشين نچرخيده و او در دهه ي شصت جا مانده است.همينطور تكرار برخي از شعارهاي اصولگرايان و نداشتن موضع قاطع اصلاح طلبي ،يك سردرگمي براي طرفدارانش ايجاد كرده است.
مصاحبه ي آقاي محمد خاتمي را مي خوانم دليل درست ومحكم و واضحي براي پشتيباني از آقاي موسوي ندارد.مصاحبه آقاي محمد رضا خاتمي را ميخوانم ، عدم برنامه ريزي گروه اصلاح طلبان مشهود است.
و اينك گروهي از متفكرين سياسي از كروبي حمايت مي كنند و هنرمندان و نويسندگان از موسوي و گروهي از اصلاح طلبان حرفشان اين است كه چون موسوي بيشتر راي مي آورد پس ما حامي اوييم.
همينطور كساني كه به برابري حقوق زن و مرد معتقدند، حضور فعال خانم رهنورد در كنار همسرش را ،اميد پررنگي براي بهبود وضعيت زنان مي دانند.
اما تغيير ناپذيري قوانين كشور كه بر پايه ي دين بنا شده است ، اين اميد را كمرنگ ميكند و براي اين مورد هم پيش بيني ِ تنها كمي تغيير مي شود.
هنرمند بودن آقاي موسوي و همسرش امتيازي محسوب مي شود كه نامزدهاي ديگر ندارند ،چرا كه ذهن هنرمند خلاق است و روحياتش لطيف و با خشونت و ظلم بيگانه است.
اما پس پاسخ اعدامهاي دهه ي شصت چه مي شود؟كسي كه از خشونت بيزار است ،نمي تواند از پست خود استعفا دهد؟
هر دو نامزد اصلاح طلب پرسشهايي را در ذهن ايجاد كرده اند كه بي پاسخ مانده است.
دوستي كه علوم سياسي خوانده بود مي گفت كه از ويژگيهاي حكومت هاي ديكتاتوري اين است : يك دوره خفقان –يك دوره تنفس – و الي آخر.
تلخي اين تئوري انقدر زياد است كه براي فرار از نا اميدي اش ، تئوري تغيير تدريجي را جايگزينش مي كنيم و اميد به اينكه بيماري كه مي خواهيم با دستگاه ،تنفسش را بازگردانيم ، به تدريج بهبود يافته و حتي روزي برسد كه آزادانه در هواي آزاد بدود و نفس عميق بكشد.
در اين ميان حاميان رئيس جمهور فعلي هم با تفكرات ارتجاعي خود ، به ترغيب آراي خاموش براي راي دادن بيشتر دامن مي زنند ،چراكه تصور اينكه مردي كه نماينده ي افكار پوسيده و قرون وسطايي اين اقشار است ،اقشاري كه گويي نمي انديشند بلكه عده اي آنچه را كه خواسته اند در ذهنشان حك كرده اند ، بار ديگر بر مسند قدرت بنشيند ، براي گروهي كه بخاطراحترام به دموكراسي حاضر به پذيرفتن نمايشش نيستند ، غير قابل تحمل است.پيمانه ي شكيباييشان لبريز است.نه توان زيستن در سرزمين دروغها و تزويرها را دارند و نه پاي رفتن از ميراث بزرگ سه هزار ساله شان.
از زمان مشروطه تا الان حدود 100 سال است كه تلاش براي دموكراسي در كشور ما آغاز شده است.با تغييرات ناگهاني اين حركت به بيراهه رفت.شايد جامعه ي ما آنقدر آگاهي ندارد تا بداند در شرايط انقلابي چه راهي بايد در پيش بگيرد و نياز به يك حركت تدريجي دارد . اين كودك ۱۰۰ ساله هنوز راه رفتن ياد نگرفته و دو قدم مي رود و به زمين مي افتد.بايد با افتادن و بلند شدن اول راه رفتن ياد بگيرد و بعد راهش را بيابد.
اين بار صداي آراي خاموش شنيده مي شود .اما اين صدا نه فرياد است و نه سمفوني.مرثيه ايست در سوگ ِ مرگ ِتاريخي ِ انديشه و آزادي در سرزمينمان.
ركوئيم ۲۲ خرداد :
روز 22 خرداد مرثيه اي ديگر مي سراييم و پاي صندوق هاي راي خواهيم رفت.
تنها براي اندكي آزادي ، اندكي تنفس، اندكي انديشه ، اندكي........
*عنوان " مرثيه ي صداهاي خاموش " از عنوان گفت و گوي اختصاصي مجله ي چلچراغ شماره ي ۳۴۰ روزشنبه ۲۶ ارديبهشت با آقاي محمد خاتمي گرفته شده با عنوان " سمفوني صداهاي خاموش "