انسانم آرزوست....

 

این روزها شهر تفاوتی با جنگل ندارد. گویی نگهبان باغ وحش در قفس ها را باز كرده است و حيوانات وحشي در شهر پراكنده شده اند و به مردم در پياده روها حمله ميكنند.حتي مردمي كه طعمه ي لذيذي برايشان نيستند.

در شهر جانوران وحشي پرچم زرد در دست دارند و عربده مي كشند.

اين روزها ياد كرگدن اوژن يونسكو مي افتم.ياد قلعه حيوانات جورج اورول و ياد كوري ژوزه ساراماگو و يادشعرهاي شاملو و ياد......

 اين روزها به ما آموختند كه حقيقت در چماق نهفته است و نه در صندوق ها.

اين روزها فهميديم كه براي خفه كردن صداها از ناسزاهايي به زبان عربي استفاده مي شود.

چه دردناك است توحش را در ميان هموطنان خود ديدن و چه دردناك تر است در سرزمين خود از دست بيگانه هاي وحشي زخمي بودن !

 

شاملو مي گفت:

"اي كاش مي توانستند از آفتاب ياد بگيرند كه بيدريغ باشند در دردها و شاديهاشان

حتي با نان خشكشان و كاردهايشان را جز از براي قسمت كردن بيرون نياورند"

اما آنها كاردهايشان را براي هر كاري جز قسمت كردن بيرون مي آورند ، چرا كه بوي متعفن نفت با بوي نان فرق مي كند.

چه زيبا بود اميد و شادي مردم پيش از آن جمعه ي دروغين! اميد گم شده اي كه دوباره پديدار گشته بود.همدلي و همگرايي كه بازآمده بود.

آيا ميتوان دوباره آن كورسو را در دل مردم پديد آورد؟

شهر در بهت و افسردگي ست.

و نعره هاي شير درنده خوي برفضا طنين انداز است.

مي ترسم ازاينكه شهر من به شهر كتاب يونسكو بدل شود.

 

 

خدا را در پستوي خانه نهان بايد کرد

 

در اين بن بست

 

دهانت را می بویند

مبادا گفته باشی دوستت دارم

دلت را می بویند

                              روزگار غریبی است، نازنین

و عشق را

کنار تیرک راه بند

تازیانه می زنند

                                  عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

***

در این بن بستِ کج و پیچِ سرما

آتش را

       به سوخت بار سرود و شعر

                                       فروزان می دارند

به اندیشیدن خطر مکن

                                  روزگار غریبی است، نازنین

آن که بر در می کوبد شباهنگام

به کشتنِ چراغ آمده است

                                 نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

***

آنک قصابان اند

بر گذرگاه ها مستقر

با کُنده و ساتوری خون آلود

                                 روزگار غریبی است، نازنین

و تبسم را بر لبها جراحی می کنند

و ترانه را بر دهان

                                شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

***

کبابِ قناری

بر آتشِ سوسن و یاس

                              روزگار غریبی است، نازنین

ابلیس پیروزمست

سور عزای ما را بر سفره نشسته است

                              خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد

 

- احمد شاملو

 

در سرزميني اين چنين ، نتيجه اي غير از اين ننگ را چگونه انتظار داشتيم؟

و اكنون

ابلیس پیروزمست سور عزای ما را بر سفره نشسته است .

 

 

شب گير

 

مرغی از اقصای ظلمت پر گرفت
شب،چراغی گفت و خواب از سر گرفت.
مرغ،وایی کرد،پر بگشود و بست
راه شب نشناخت،در ظلمت نشست.

من همان مرغ­ام،به ظلمت باژگون
نغمه­اش وای،آب خوردش جوی خون.
دانه­اش در دام تزویر فلک
لانه بر گهواره­ی جنبان شک

لانه می­جنبید و وز او ارکان مرغ،
ژیغ ژیغ­اش می­خراشید جان مرغ.

ای خدا!گر شک نبودی در میان
کی چنین تاریک بود این خاک­دان؟
گر نه تن زندان تردید آمدی
شب پر از فانوس خورشید آمدی.

من همان مرغم که وای آواز او
سوز مایوسان همه از ساز او
او ز شب در وای و شب دل­شاد از اوست
شب،خوش از مرغی که در فریاد اوست،
گاه بالی می­زند در قعر آن
گاه وایی می­کشد از سوز جان.

خود اگر شب سرخوش از وای­اش نبود
لاجرم این بند بر پایش نبود.

وای اگر تابد به زندان­بان ریش
آفتاب عشقی از محبوس خویش!

من همان مرغم،نه افزون­ام نه کم.
قایقی سرگشته بر دریای غم:
گر امیدم پیش راند یک نفس
روح دریای­ام کشاند بازپس.

گر امیدم وانهد با خویشتن
مدفن دریای بی­پایان و ،من!
ور به خود بازم نهد دریای پیر
گو بیا،امید!و پارویی بگیر!

خود نه از امید رستم نی ز غم
وین میان خوش دست و پایی می­زنم.

من همان مرغم که پر بگشود و بست
ره ز شب نشناخت،در ظلمت نشست.
نه­ش غم جان است و نه­ش پروای نام
می­زند نایی به ظلمت،والسلام.

                                         احمد شاملو

 

دروغ هاي خرداد

 

ديشب فيلم تبليغاتي آقاي احمدي نژاد پخش شد.بعد از استفاده از كاپشن معروف كه نمادي از اوست،اكنون بايد ايشا ن را در لباس زيباي زير پيراهن و گرمكن و دمپايي مي ديديم.منظورشان احتمالا خاكي بودن رئيس جمهور بود.رئيس جمهوري خاكي ، كه 275 ميليارد دلار درآمد نفتي را هدر داد.رئيس جمهوري خاكي ، كه نرخ تورم را در عرض 4 سال از حدود 10 درصد به حدود 25 درصد رساند.

و آن تمثيل علف هاي هرزش هم كه ديگر.......

نكته ي جالب براي من اين است كه هميشه وقتي نزديك انتخابات است به ياد مي آورند كه ما يك تخت جمشيد هم داريم كه دنيا هنوز از اين همه عظمتش در شگفت است.

به ياد مي آورند كه يك پاسارگاد هم داريم كه مقبره ي كورشي است كه منشور حقوق بشرش را 2500 سال پيش نوشت و هنوز سرمشقي است براي حقوق بشر دنياي امروز.هنوز از قوانين حقوق بشر 1388 ايران جلوتراست.

رهبر ايران وقتي آمده بود شيراز راجع به تخت جمشيد مي گفت:"اينها  آثار جباران تاريخ است"

 حالا چگونه است كه رئيس جمهور مورد تاييدش ، نزديك انتخابات در فيلم تبليغاتيش از آثار جباران تاريخ  براي جلب نظر مردم استفاده مي كند و فيلمهاي تبليغاتيش پر شده است از ستونهاي تخت جمشيد؟؟؟؟؟

مي توانيد از آثار خودتان در فيلم تبليغاتي تان استفاده كنيد.بگذاريد آثار جباران تاريخ براي ديدن خارجي ها كه فقط براي ديدن عظمتش ، خطر اتهام جاسوسي و اتهامات ديگر را به جان مي خرند ،بماند.

چون هيچكس از سراسر دنيا به ايران نمي آيد كه آثار شما را ببيند.با اينكه بسياري از سر ستونها و لوح ها و نشانه هاي تخت جمشيد در موزه ي لوور پاريس هست، مي آيند تا عظمت تاريخي مان را از نزديك ببينند و مسلما چرخ صنعت توريسم به خاطر آثار گذشته مان مي چرخد و نه آثار شما....

نزديك انتخابات يادشان مي افتد كه اسطوره اي به اسم آرش داريم و محمود را يادگار آرش مي نامند.بيچاره آرش....

بيچاره سياوش كسرائي كه شعر آرش كمانگيرش را از دوره نوجواني با عشق مي خواندم و از بر بودم.

پس چرا ياد سياوش كسرائي  نمي كنيد؟ مگر زيباترين سرود امروز را براي آرش و آرش ها نسرود؟

چرا از خراسان تنها مشهد است كه در صفحه ي جعبه ي جادويي تان خود نمايي مي كند؟چرا از نيشابور كه مقبره ي خالق آرش در آن است ،  يادي نيست؟؟

چرا در سريالهايتان نام كلاه بردار و دزد و قاتل ، آرش و سياوش و مازيار و بابك و اسطوره هاي ايراني است؟

چرا جناب سلحشور بايد براي سريالش چند ميليارد هزينه كند اما فيلم بهرام بيضايي ، نويسنده و كارگرداني كه شب هزار و يكم را بر پايه ي اسطوره هايمان ساخت، در نيمه ي راه متوقف مي ماند؟

اگر اسطوره هاي ملي برايتان مهم است ،چرا براي شناساندن آنها به مردم هزينه نمي كنيد؟

چرا نزديك انتخابات ياد خون سياوش مي افتيد؟

و رئيس جمهوري كه در دوره رياست جمهوريش فرهنگ و هنر لطمه ي بزرگي خورد  و گرفتن مجوز از وزارت ارشادش براي كنسرتهاي موسيقي  عمده ترين مشكل موسيقيدانان بود، در فيلم تبليغاتيش از موسيقي " فتح بهشت‌" ونجليز استفاده مي شود.از موسيقي اپيزود نهم ازمجموعه ي اپيزوديك ده فرمان كيشلوفسكي ساخته ي  زبيگنيف پرايسنر استفاده مي شود.

مي دانيد چرا؟ چون نزديك انتخابات موسيقي هم حلال مي شود چرا كه تاثير بزرگي در بر انگيختن احساسات مردم دارد.

اگر موسيقي فيلم سينما پاراديزو را از فيلمش بگيريم  تاثير فيلم نصف مي شود، يا فيلم  گيشه اي تايتانيك بدون موسيقي اش يقينا فروش كمتري داشت.

آقاي رئيس جمهور! ياد كوروش و آرش و سياوش را فقط در خرداد نمي خواهيم.

فتح بهشت ونجليز را فقط در خرداد نمي خواهيم.

تورم 15٪ را حتي اگر گفته ي شما درست باشد ، فقط در خرداد نمي خواهيم.

آن هم خردادي كه مثل سال كبيسه هر چهار سال يك بار است!

آهاي ! دزدو بگيرين!

 

مناظره هاي احمدي نژاد تبديل شده به گرفتن دزدها!

بياين يه بازي جالب داشته باشيم:


بيست سال بعد:احمدي نژاد در مناظره تلوزيوني نشسته جلوي آقاي x كه جفتشون كانديداي رياست جمهورين.
آقاي x  كلي مدرك رو ميكنه كه اونموقع شما انقدر ميليون يا ميليارد رو نوش جان كردي.

مردم ميگن :باريكلا آقاي x !چقدر خوب اسامي دزدها رو گفت!

و اون موقع آقاي x ميشه بت.ما ايرانيها هم كه بت پرست.منتظريم يكي بت شه و ما بپرستيمش.حافظه ي تاريخي درستي هم كه نداريم.يادمون رفته كه 20 سال پيش احمدي نژاد بوده بتمون.همونطور كه هاشمي يه زماني سردار سازندگي و بتمون بود.من 32 سالمه ولي خيلي خوب يادمه كه سال 68 مردم در نماز جمعه با وعده هاي هاشمي شعار ميدادن: " رئيس جمهور محبوب   تشكر-تشكر "

اما هاشمي نه تنها به اون وعده ها عمل نكرد ، بلكه بيست سال بعد رئيس جمهور ديگري مياد ميگه بابا اينا خانوادگي دزد بودن.ناطق هم كه ميخواست رئيس جمهورتون بشه همينطور!

چه تضميني هست كه اين بت هم بيست سال بعد ويران نشه .توسط كسي كه رهبر ميخواد اون باشه و نه كس ديگه اي؟

مرثيه ي صداهاي خاموش*

 

چند وقت پيش شعري از شاملو مي خواندم :

" نه!

  هرگز شب را باور نكردم

  چرا كه

          در فراسوي دهليزش

  به اميد ِدريچه اي

                       دل بسته بودم."

 

وضعيت كنوني ما طوريست كه اگر هم به اميد دريچه اي دل بسته باشم،دريچه ايست با قفل هزار كليد كه كليدهايش را در صندوقچه اي در اعماق زير زميني تاريك بايد يافت.زيرزمين تاريك ِ افكار ارتجاعي كه بيش از هزار سال در تارو پود فرهنگ ما رخنه كرده است.

آيا دريچه در دل شب تاريك با چنين قفلي باز شدنيست؟

 

به انتخابات سال 88 نزديك ميشويم.روزي صد بار از خودم ميپرسم چه بايد كرد؟آيا در اين نمايش مضحك نقش سياه لشكر را بازي كنم يا نه؟

ميتوانيم اميدوار باشيم به تغيير تدريجي؟تغيير تدريجي توسط كساني كه خود برنامه ي دقيقي حتي براي معرفي نامزدشان نداشتند!

 

برخي از روي منطق و تفكر حرف ميزنند ،سخنشان اين است كه جامعه نيازمند تغيير و حركت تدريجي و آرام به سمت دموكراسي است و برخي ديگر كه باز سخنشان قابل تامل است معتقد به اينند كه شركت كردن در اين نمايش ،برابر با قبول ديكتاتوريست و عده اي از جوانان هم پرشورند و احساساتي.روبان سبز به بازو ميبندند و لباس سبز بر تن ميكنند و گويي منتظر پيروزي فرشته نجاتشان هستند.فرشته نجاتي كه فقط در روياي جوانيست.

اما يكي از پرسشهايم اين است كه حتي اگر بخاطر تغيير تدريجي آن مهر كذايي را در شناسنامه هايمان بپذيريم ،چرا بدون تفكر؟تنها چند روزيست كه نامزدها مشخص شدند.همان روز ثبت نام آقاي موسوي گفت : "آمده ام تا كرامت  انسان را پاس بدارم ،‌آمده ام تا از حق ملت براي اطلاع از امور كشور دفاع كنم و حامي گردش آزادانه و شفاف اطلاعات براي مردم اين ولي نعمتان دولت باشم ،‌ آمده ام تا از آزادي انديشه و بيان پاسداري كنم و مدافع آزادي هاي مصرح در قانون اساسي باشم"

اين حرفها مانند حرفهاي آقاي خاتمي زيبا بود،اما با توجه به شرايط قانوني حال حاضر كشور كه همگي به آن واقفيم ،تا چه حد امكان پذير خواهد بود؟ شايد كمي از اين وعده ها قابل اجرا باشد .ما ايرانيها انگار تا ابد مجبور به پذيرفتن اندكي شرايط بهتر هستيم.پس به اميد اجراي كمي از آنها مي مانيم.

البته آزادي هاي مصرح در قانون اساسي هم خود جاي تامل دارد.

اما فيلم شب شنبه ي آقاي موسوي ساخته ي مجيد مجيدي  بر دل ننشست.قرقره كردن آرمانهاي بيست سال پيش و سير كردن در همان زمان.گويي چرخ زمان براي نخست وزير پيشين نچرخيده و او در دهه ي شصت جا مانده است.همينطور تكرار برخي از شعارهاي اصولگرايان و نداشتن موضع قاطع اصلاح طلبي ،يك سردرگمي براي طرفدارانش ايجاد كرده است.

مصاحبه ي آقاي محمد خاتمي را مي خوانم دليل درست ومحكم و واضحي براي پشتيباني  از آقاي موسوي ندارد.مصاحبه  آقاي محمد رضا خاتمي را ميخوانم ، عدم برنامه ريزي  گروه اصلاح طلبان مشهود است.

و اينك گروهي از متفكرين سياسي از كروبي حمايت مي كنند و هنرمندان و نويسندگان از موسوي و گروهي از اصلاح طلبان حرفشان اين است كه چون موسوي بيشتر راي مي آورد پس ما حامي اوييم.

همينطور كساني كه به برابري حقوق زن و مرد معتقدند، حضور فعال خانم رهنورد در كنار همسرش را ،اميد پررنگي براي بهبود وضعيت زنان مي دانند.

اما  تغيير ناپذيري قوانين كشور كه بر پايه ي دين بنا شده است ، اين اميد را كمرنگ ميكند و براي اين مورد هم پيش بيني ِ تنها كمي تغيير مي شود.

هنرمند بودن آقاي موسوي و همسرش امتيازي محسوب مي شود كه نامزدهاي ديگر ندارند ،چرا كه ذهن هنرمند خلاق است و روحياتش لطيف و با خشونت و ظلم بيگانه است.

اما پس پاسخ اعدامهاي دهه ي شصت چه مي شود؟كسي كه از خشونت بيزار است ،نمي تواند از پست خود استعفا دهد؟

هر دو نامزد اصلاح طلب پرسشهايي را در ذهن ايجاد كرده اند كه بي پاسخ مانده است.

 

دوستي كه علوم سياسي خوانده بود مي گفت كه از ويژگيهاي حكومت هاي ديكتاتوري اين است : يك دوره خفقان –يك دوره تنفس – و الي آخر.

تلخي اين تئوري انقدر زياد است كه براي فرار از نا اميدي اش ، تئوري تغيير تدريجي را جايگزينش مي كنيم و اميد به اينكه بيماري كه مي خواهيم با دستگاه ،تنفسش را بازگردانيم ، به تدريج بهبود يافته و حتي روزي برسد كه آزادانه در هواي آزاد بدود و نفس عميق بكشد.

 

در اين ميان حاميان رئيس جمهور فعلي هم با تفكرات ارتجاعي خود ، به ترغيب آراي خاموش براي راي دادن  بيشتر دامن مي زنند ،چراكه تصور اينكه مردي كه نماينده ي افكار پوسيده و قرون وسطايي اين اقشار است ،اقشاري كه گويي نمي انديشند بلكه عده اي آنچه را كه خواسته اند در ذهنشان حك كرده اند ، بار ديگر بر مسند قدرت بنشيند ، براي گروهي  كه بخاطراحترام به دموكراسي حاضر به پذيرفتن نمايشش نيستند ، غير قابل تحمل است.پيمانه ي شكيباييشان لبريز است.نه توان زيستن در سرزمين دروغها و تزويرها را دارند و نه پاي رفتن از ميراث بزرگ سه هزار ساله شان.

 

از زمان مشروطه تا الان حدود 100 سال است كه تلاش براي دموكراسي در كشور ما آغاز شده است.با تغييرات ناگهاني اين حركت به بيراهه رفت.شايد جامعه ي ما آنقدر آگاهي ندارد تا بداند در شرايط انقلابي چه راهي بايد در پيش بگيرد و نياز به يك حركت تدريجي دارد . اين كودك ۱۰۰ ساله هنوز راه رفتن ياد نگرفته و دو قدم مي رود و به زمين مي افتد.بايد با افتادن و بلند شدن اول راه رفتن ياد بگيرد و بعد راهش را بيابد.

 

اين بار صداي آراي خاموش شنيده مي شود .اما اين صدا نه فرياد است و نه سمفوني.مرثيه ايست در سوگ ِ مرگ ِتاريخي ِ انديشه و آزادي در سرزمينمان.

ركوئيم ۲۲ خرداد :

روز 22 خرداد مرثيه اي ديگر مي سراييم و پاي صندوق هاي راي خواهيم رفت.

تنها براي اندكي آزادي ، اندكي  تنفس‌، اندكي انديشه ، اندكي........


*عنوان " مرثيه ي صداهاي خاموش " از عنوان گفت و گوي اختصاصي مجله ي چلچراغ شماره ي ۳۴۰ روزشنبه ۲۶ ارديبهشت با آقاي محمد خاتمي گرفته شده با عنوان " سمفوني صداهاي خاموش "