انسانم آرزوست....
این روزها شهر تفاوتی با جنگل ندارد. گویی نگهبان باغ وحش در قفس ها را باز كرده است و حيوانات وحشي در شهر پراكنده شده اند و به مردم در پياده روها حمله ميكنند.حتي مردمي كه طعمه ي لذيذي برايشان نيستند.
در شهر جانوران وحشي پرچم زرد در دست دارند و عربده مي كشند.
اين روزها ياد كرگدن اوژن يونسكو مي افتم.ياد قلعه حيوانات جورج اورول و ياد كوري ژوزه ساراماگو و يادشعرهاي شاملو و ياد......
اين روزها به ما آموختند كه حقيقت در چماق نهفته است و نه در صندوق ها.
اين روزها فهميديم كه براي خفه كردن صداها از ناسزاهايي به زبان عربي استفاده مي شود.
چه دردناك است توحش را در ميان هموطنان خود ديدن و چه دردناك تر است در سرزمين خود از دست بيگانه هاي وحشي زخمي بودن !
شاملو مي گفت:
"اي كاش مي توانستند از آفتاب ياد بگيرند كه بيدريغ باشند در دردها و شاديهاشان
حتي با نان خشكشان و كاردهايشان را جز از براي قسمت كردن بيرون نياورند"
اما آنها كاردهايشان را براي هر كاري جز قسمت كردن بيرون مي آورند ، چرا كه بوي متعفن نفت با بوي نان فرق مي كند.
چه زيبا بود اميد و شادي مردم پيش از آن جمعه ي دروغين! اميد گم شده اي كه دوباره پديدار گشته بود.همدلي و همگرايي كه بازآمده بود.
آيا ميتوان دوباره آن كورسو را در دل مردم پديد آورد؟
شهر در بهت و افسردگي ست.
و نعره هاي شير درنده خوي برفضا طنين انداز است.
مي ترسم ازاينكه شهر من به شهر كتاب يونسكو بدل شود.