كاش حافظ پيشگو نبود

 

در ميان تمام خبرهاي ريز و درشت اين روزها ،كه مدتيست چشمانمان را بي خواب كرده است ، اين يكي مضحك ترينش بود:

"شش نفر از دانشجویان دانشگاه زنجان که معترض و افشا‌کننده‌ی قصد سوء استفاده‌ی جنسی حسن مددی، معاون دانشگاه زنجان، از یک دانشجوی دختر بودند، مجازات می‌گردند. اتهام این دانشجویان "تشویش اذهان عمومی و تحریک به تجمع غیرقانونی به قصد برهم زدن امنیت کشور" است. در این رابطه بهرام واحدی، سورنا هاشمی، آرش رایجی، پیام شکیبا و محمد حسن جنیدی، به یک سال زندان و علیرضا فیروزی به یک سال و چهار ماه زندان محکوم گردیدند. حسن مددی هم‌اکنون در سمتی دیگر در وزارت علوم به کار مشغول است. "

به راستي اين همه وارونگي در اطرافمان واقعيت دارند؟

شاهدين جرمها در زندان ها و مجرم بر جاي خود و چه بسا با ترفيع!

متفكرين زير شكنجه و متقلبين در رفاه و ارتقاء.

آرش حجازي قاتل ندا را شناسايي مي كند و تهديد مي شود و قاتلين نداها تشويق مي شوند.

دادگاه هاي غير قانوني تشكيل ميشود .مردم طبق اصل 27 قانون اساسي عمل مي كنند و كار قانوني شان غير قانوني خوانده مي شود  و دادگاه هاي غير قانوني آنها را محاكمه مي كند.

چقدر اين شعر حافظ در 700 سال پيش مصداق پيدا مي كند:

اين چه شوري است كه در دور قمر مي بينم
همه آفاق پر از فتنه و شر مي بينم
هر كسي روز بهي مي طلبد از ايام
علت آنست كه هر روز بتر مي بينم
ابلهان را همه شربت ز گلاب و قند است
بوته دانا همه از خون جگر مي بينم
اسب تازي شده مجروح به زير پالان
طوق زرين همه بر گردن خر مي بينم
دختران را همه در جنگ و جدل با مادر
پسران را همه بدخواه پدر مي بينم
هيچ رحمي نه برادر به برادر دارد
هيچ شفقت نه پدر را به پسر مي بينم
پند حافظ بشنو خواجه برو نيكي كن
كه من اين پند به از گنج و گهر مي بينم

كاش اين شعر را درك نمي كرديم. كاش نه تنها شعر 700 سال پيش بلكه شعر سي سال پيش شاملو را نيز درك نمي كرديم .كاش جملاتشان براي امروزمان قابل باور نبود و در تصورمان هم نمي گنجيد كه روزي اينها وجود داشته است.

اما افسوس! بيش از هميشه خسته ايم از اين پيشگوئيهاي متفكرين قرنها و قرنها .

كجاست جهاني نو ، انديشه اي نو ، قلمي نو......  . حتي اميدش چه زود رفت.

ياد آن روز زيباي خردادي افتادم كه پياده در شهر قدم مي زدم.در اين شهر فروشگاههايي هستند كه با زمان پيش نمي روند و اجناسشان طبق مد روز نيست از جمله چند مبل فروشي كه يكي از آنها در خيابان محل زندگيمان است.. هر موقع با همسرم از كنار اين مبل فروشي ها رد مي شديم و مبلهاي استيل مدلهاي عهد عتيقشان را مي ديديم از اينكه چرا صاحبانشان به فكر نوگرايي نيستند ،متعجب مي شديم. چند روز مانده به انتخابات 22 خرداد براي پياده روي به خيابان رفته بودم.هواي ديگري بود.شهر بوي تازگي مي داد. بوي نوگرايي .بوي شور و شادي. لبخند به چهره هاي افسرده ي هميشگي باز گشته بود.

از كنار يكي از همان مبل فروشيها رد شدم و ديدم چند دست مبل مدل روز با رنگهاي شاد و زيبا و متنوع در فروشگاه به چشم ميخورد.نا خود آگاه لبخندي بر لبانم نقش بست.يادم هست كه اين موضوع را براي همسرم تعريف كردم و گفتم:" جالب است! همه جا بوي تازگي ميدهد."

اما چه زود لبخندها محو شد و نگاهها افسرده . چه زود دوباره تازگيها براي كهنگيها جا باز كردند. ديروز كه از كنار فروشگاه مبل فروشي رد شدم اثري از طرحهاي جديد نبود.

و از آن مهمتر، شعر 700 سال پيش حافظ دوباره بيش از پيش مصداق پيدا كرد.

 

103 سال ؟

 

امروز سالگرد انقلاب مشروطه بود.صد و سه سال گذشت .

 در كجاي زمان ايستاده ايم؟

چرا حركتهاي ما انقدر كند صورت مي گيرد ؟

اين كندي تاريخي كي سرعت خواهد گرفت؟

 

استالين آسوده بخواب ، ما بيداريم

 

هميشه متن را مي نوشتم و بعد عنوان انتخاب مي كردم‌ ، اين بار از روز شنبه ۱۰ مرداد اين تيتر در ذهنم مانده است كه ميخواستم بر اساس اين عنوان، متن بنويسم. اما هيچوقت انقدر در نوشتن مستاصل نبوده ام .

به نظرم اين جمله ي عنوان خودش گوياي متن نا نوشته است.

 

نتيجه گيري : بهتر است اول متن نوشته شود و برايش عنوان انتخاب شود .عكس آن دشوار خواهد بود به خصوص اگر عنوان به گونه اي باشد كه نياز به خود سانسوري بسياري در متن شود.

سنگسار ثريا

 

فيلم "سنگسار ثريا ميم " را هنوز نديده ام.اما مطالبي را درباره ي فيلم خواندم.كساني فيلم را محكوم كردند و آن را ضد ايراني و ضد اسلام خواندند و از آن به عنوان فيلم ديگري مثل "سيصد" و "بدون دخترم هرگز"ياد كردند.از آنجائيكه خود فيلم را نديدم در مورد ساختار فيلم بي اطلاعم.اما در مورد داستان فيلم ، آن را فيلمي ضد خشونت مي دانم.اگر سنگسار در ايران وجود نداشت ، لزومي نداشت آن را فيلمي ضد ايراني بدانيم.بله ،فيلم ضد ايراني است چون هنوز سنگسار وجود دارد.اگر هنوز در كشورهاي اسلامي سنگسار وجود دارد ،پس فيلم ضد اسلام است.براي اينكه اين فيلمها را به خودمان نگيريم بايد قوانينمان را اصلاح كنيم ، نه اينكه ديگران را به اين متهم كنيم كه عليه ما فيلم ساخته اند.مثل اين است كه فيلمي راجع به آدمخواري ساخته شود و قبايل آدمخوار اعتراض كنند كه چرا بر ضد ما فيلم ساخته ايد!

همانگونه كه مردم عشيره ي خوزستان نسبت به فيلم " عروس آتش " به كارگرداني خسرو سينايي كه در مورد رسوم سنتي و اشتباه ازدواجهاي اجباري فاميلي آن منطقه بود،اعتراض داشتند.و جالب اينكه در فيلم مستند "در انتهای فصل" ساخته شیرین برق نورد كه در ارتباط با حواشي اين فيلم ساخته شد ،يكي از جوانان عشيره راجع به رد خشونت ها در فيلم و همدليشان مي گفت:" اگر یکی از ما قتلی انجام دهد بقیه افراد عشیره جمع می شوند و به شکل همگانی دیه اش را می پردازند تا معلوم نشود کی قاتل بوده است!"

پس جوامع سنتي و تاريك خود را محق اعمال خشونت مي دانند و وقتي يك نگاه بيروني اين خشونت را نشان مي دهد آن را بر نمي تابند.

چرا فكر مي كنيم آدمهاي نشان داده شده در فيلم كه با فرياد الله اكبر به سمت ثريا سنگ پرتاب مي كردند ،در اطراف ما نيستند؟ تازه ماجراي فيلم در يك روستاي دورافتاده و سنتي و محدود مي گذرد.مگر در همين پايتخت خودمان تهران ، اعمال خشونت به خاطر اعتقادات كور را سراغ نداريم؟مگر اينهايي كه با فرياد الله اكبر انسانها را شلاق مي زنند و دندانهايشان را خورد مي كنند و بعد از تحويل جنازه ي اين انسانهاي بي دفاع حتي از شيون خانواده ها يشان جلوگيري مي كنند،ايراني نيستند؟چرا باور نكنيم كه اعتقادات كور باعث ايجاد ماكزيمم خشونت مي شود؟

مگر از زبان زندانيان سابقي كه در ايران نيستند ، نشنيديم كه چگونه اعتراف گيري مي كنند؟مگر كسي كه با فرياد الله اكبر سر انساني را داخل فاضلاب مي كند،ايراني نيست؟يا كساني كه زنداني را مجبور به خوردن مدفوع خود مي كنند و يا......

حتي زماني كه فيلم "بدون دخترم هرگز" را ديدم ،صحنه اي در فيلم بود كه دو خانم چادري و يك مرد بسيجي به سمت بتي محمودي كه كمي از موهايش پيدا بود ،حمله ور شدند.آن زمان دوره ي اصلاحات بود و باورش نكردم و فيلم را متهم به اغراق بيش از حد كردم.اما سال پيش بارها و بارها همان صحنه را و شايد به مراتب خشن تر و وحشيانه تر از آن به چشم ديدم.چرا به آن فيلم مي گوييم ضد ايراني!وقتي ايراني اين گونه هست ديگر چرا از نمايش آن دلخور مي شود؟اين گونه نباشيد تا فيلم هم در موردش نسازند.اين عاقلانه ترين كار است.نبايد انتظارتان اين باشد كه همه خفه شوند تا شما به جنايت ها و خشونت ها ادامه دهيد.

يا صحنه ي ذبح گوسفند كه در آن فيلم بود و باعث وحشت مهتاب شده بود.خوب چرا بهمان بر مي خورد؟صحنه ي ديدن سر بريدن يك حيوان براي يك كودك دلخراش هست.حتي من هم نمي توانم چنين صحنه اي را ببينم.آخر اين چه رسمي است كه ما داريم كه حيوان را جلوي چشم همگان سر ببريم؟چرا كودكانمان را از خردسالي به ديدن خشونت عادت مي دهيم؟نمي توانيم در خفا انجامش دهيم؟گو اينكه در كشورهاي غربي به حيوانات قبل از كشتن آرامبخش تزريق مي كنند كه آن زبان بسته زمان مرگ هشيار نباشد.

بر مي گردم به موضوع اصلي ، گويا در حال حاضر یک کمپین قدرتمند در داخل ایران جریان دارد به نام «به سنگسار برای همیشه پایان دهید» که توسط فعالان حقوق بشری داخل ایران به طور اعم و فعال برجسته حقوق زنان، شادی صدر به طور اخص پایه گزاری شده است و به فعالیت همه جانبه و پی گیری برای از بین بردن مجازات سنگسار اشتغال دارد.اما به جاي اينكه از اين كمپين حمايت شود ، خانم صدر دستگير مي شود.

فردي در تحليلش اينطور نوشته بود:" خواهشا يك بار ديگر اين داستان مسخره را در ذهن خود تكرار كنيد. خيلي دوست دارم ببينم كه آيا خانمها و آقايان مخالف سنگسار، خودشان چنين داستان مسخره‌اي را مي‌توانند باور كنند؟ آيا در عالم واقع، چنين راه حل مسخره‌اي به ذهن هيچ آدم عاقلي مي‌رسد كه به ذهن نويسنده اين داستان رسيده ؟ آيا براي قربانعلي راه حل ديگري براي خلاص شدن از زن اول بجز تهمت زدن و سنگسار وجود نداشت؟ مثلا قربانعلي نمي‌توانست زنش را خفه كند يا به او مرگ موش بخوراند؟!"

بله مي توانست ،اما در آنصورت قاتل شناخته مي شد و خود بايد مجازات مي شد اما در صورت متهم كردن همسرش به زنا آن جامعه ي بسته او را محق به ازدواج مجدد مي دانست.

و جالب است كه در قسمت نظرات اين متن يكي از نظردهندگان به اين ادعا اينطورپاسخ داده بود:" یکی از دوستان که وکالت پرونده‌ای مشابه را بر عهده داشت عنوان می‌کرد که همسر موکلش بدلیل خصومت عمیق و چندین ساله با شخصی، چندین بار تصمیم به قتل وی می‌گیرد اما ترس از عاقبتی که در انتظارش خواهد بود او را از چنین اقدامی باز می‌دارد. در نهایت تصمیم می‌گیرد قتل را ناموسی جلوه دهد تا محکومیت جدی برایش در پی نداشته باشد. به همین منظور شبی با خوراندن داروی بیهوشی به همسر از همه جا بی خبر خود، مرد مورد نظر را به خانه میکشاند و پس از قتل او صحنه را به شکلی سازماندهی می‌کند که قتل، ناموسی بنظر برسد (یعنی مقتول قصد برقراری ارتباط با همسر مرد را داشته و وی برای دفاع از ناموس خود وی را کشته است)! یعنی یک مرد حاضر شده به قیمت فرو نشاندن یک کینه قدیمی، حتی همسر خود را تا مرز بی‌آبرویی بکشاند"

البته شايد فيلم با مطرح كردن تهمت و بي گناهي ثريا خواسته احساسات بيشتري را نسبت به صحنه ي فجيع سنگسار نمايش داده شده، جلب كند اما واقعيت اين است كه حتي اگر زني واقعا مرتكب چنين كاري شود باز هم اين نوع برخورد وحشيانه و بدوي از انسان متمدن امروز انتظار نمي رود.

فيلم سيصد فيلمي بود سطحي و عامه پسند كه حتي خود منتقدان آمريكا هم آن را بي ارزش خواندند.

اما فيلم "سنگسار ثريا ميم" و فيلمهايي از اين دست را فيلم ضد ايراني نمي دانم بلكه فيلمي ضد خشونت و ضد اعتقادات كور كه باعث ايجاد خشونت مي شود ، مي دانم.

به خصوص اين روزها كه مردم ايران به تمام دنيا ثابت كردند كه مردماني هستند طالب صلح و دوستي و آزادي و دموكراسي .مردماني كه وقتي قاتل ندا را در خيابان دستگير مي كنند باز هم خشونت اعمال نمي كنند و تنها كارت شناسائيش را از او مي گيرند و آزادش مي كنند تا *قانون* مسئول پيگيري اين قتل كه در تمام دنيا نمايش داده شد، باشد.

 

 

بامداد بزرگ

 

دوم مرداد سالروز ابدي شدن شاملوي بزرگ بود.متاسفانه ديروز اينترنت مشكل پيدا كرده بود و ساعتي پيش مشكل برطرف شد.

به مناسبت سالروز رفتنش ، قطعه اي از دنياي پر راز و رمز كلام فاخر و عميقش را ميگذارم:

 

ای کاش آب بودم...

ای کاش آب بودم
گر مي‌شد آن باشي که خود مي‌خواهي. ــ
آدمي بودن
حسرتا!
مشکلي‌ست در مرز ِ ناممکن. نمي‌بيني؟
ای کاش آب بودم ــ به خود مي‌گويم ــ
نهالي نازک به درختي گَشن رساندن را
(ــ تا به زخم ِ تبر بر خاک‌اش افکنند
در آتش سوختن را ؟)
يا نشای سست ِ کاجي را سرسبزی‌ جاودانه بخشيدن
(ــ از آن پيش‌تر که صليبي‌ش آلوده کنند
به لخته‌لخته‌ی خوني بي‌حاصل؟)
يا به سيراب کردن ِ لب‌تشنه‌يي
رضايت ِ خاطری احساس کردن
(ــ حتا اگرش به زانو نشانده‌اند
در ميداني جوشان از آفتاب و عربده
تا به شمشيری گردن‌اش بزنند؟
حيرت‌ات را بر نمي‌انگيزدقابيل ِ برادر ِ خود شدن يا جلاد ِ ديگرانديشان؟يا درختي باليده‌ ناباليده را
حتا
هيمه‌يي انگاشتن بي‌جان؟)
مي‌دانم مي‌دانم مي‌دانم با اين همه کاش ای‌کاش آب مي‌بودمگر توانستمي آن باشم که دلخواه ِ من است.
آه
کاش هنوز
به بي‌خبری
قطره‌يي بودم پاک
از نَم‌باری
به کوه‌پايه‌يي
نه در اين اقيانوس ِ کشاکش ِ بي‌دادسرگشته‌موج ِ بي‌مايه‌يي.